نگذاشتند گل بچینم!
تورهای نقره ای و سرمه ای ِدر هم تابیده و فرشته هایی که دستهاشان را رو به سقف بلند کرده بودند...یک آینه ی نیم قد بیضی شکل با شمع های روشن و ظرف پایه بلند عسل...سیبهای سرخ و سبز بدون لک ...سینی پر نقش و نگار خاله عطیه و باقلواهای خوش طعم و بویش...کاسه ای از نقل های صندوقچه ی عزیز، مهمانهای ساکت و بی صدای محفل بودند.
مجید ،برادر بزرگترم،میان میزها می چرخید و با مهمانها خوش و بش می کرد...پیش عمه فروغ و نوه هایش موز می خورد...در جوار آقای سعادت فر و رفقای پدر بستنی...محمد دم در ایستاده بود و با لبخند خاص خودش مهمانها را راهنمایی می کرد.
عزیز گوشزد می کرد که سپند فراموشتان نشود...بهار روی صندلی ایستاده بود و دستهایش را به سمت پنکه سقفی بلند کرده بود و خودش هم دورادور پوفشان می کرد.
من با بلوز و شلوار راحتی خرسی ام میانشان راه می رفتم...با آهنگ دلخواهم چپ و راست می رفتم و شیرکاکائو می خوردم، ساقه طلایی هم.
مادرم دل نگران شماره می گرفت و و ان یکاد می خواند...سپهر پسر ِخاله عطیه از پنجره ی حیاط پشتی داخل و پرید و داد زد "اومدن،نسترن و آقای مهندس اومدن."عزیز سنجاق سرش را باز و بسته کرد و کاسه ی نقل های سفیدش را به دست گرفت...خاله عطیه کل می کشید...مجید خم شده بود و در گوشی با کسی حرف می زد و می خندید.
پدرم با حاج آقا مرتضوی،عاقد خانوادگی مان، داخل شدند...من در آشپزخانه سرگرم مزه کردن شربتهای آلبالو بودم.
حاج آقا مرتضوی بسم الله گفت و از پدرم اجازه خواست...داشتم یخ های مکعبی شکل شناور درون لیوان را بالا پایین می کردم..."دوشیزه ی مکرمه نسترن حمیدیان آیا به بنده وکالت می دهید شما را..."جمله اش تمام نشده بود که لعیا دختر چهار سال و نیمه ی دایی مجتبی گفت"عروس رفته گل بچینه"و موجب خنده ی مهمانها شد.
ذهنم شروع به تجزیه و تحلیل کرده بود...نسترن حمیدیان که من بودم...باید به حاج آقا وکالت می دادم؟!
مشغول گل چیدن بودم که کسی ماده ی خنک و خوش بویی روی صورتم خالی کرد...چیزی شبیه کف اصلاح مجید!
- ۹۲/۰۵/۰۷
- ۶۶۷ نمایش