نسخه نویسی
- ۱ نظر
- ۱۸ دی ۹۴ ، ۰۵:۱۱
- ۵۹۹ نمایش
یه خانم خیلی عزیزی که نمی شناختمشون و نمی شناختنم تو ایستگاه اتوبوس بهم گفتن نورانی هستم :-ذوق مرگ
من از حالم به این مردم دروغای بدی میگم.
از ما گذشت خوب و بد اما تو روزگار
فکری به حال خود بکن این روزگار نیست
من باور می کنم
تیتر امروز روزنامه را
و علت مرگ سین.عین
که شلیک بی وقفه ی یک تفنگ آبپاش بوده
توسط دخترش
و او مرده از خنده ...
نوبت بازرسی بدنی خانم جلویی ــه :
خانم بازرس:خانم جوراب بپوشین بعد برین داخل.
خانم هم وطن:جوراب؟من از راه دور اومدم الآن شوهرم داخله،بذارین برم دیگه!
خانم بازرس:نمیشه خانومم( :ali (36):) حجاب مهم تر از زیارته،پاهای خوشگلت لاک هم داره،باید جوراب بپوشی!
خانم هموطن:لاکش که نصفه است!
خانم بازرس:واسه همون لاک نصفه میگم!
خانم هموطن:لاک تو کیفمه،کامل بزنم؟؟
بابابزرگم دو تا سخن خیلی معروف دارن که بابا همیشه می گن یکی ش اینه"تا می تونی خونه ی دل بساز،خونه گل به بادی بنده!"
علی ای حال با خونه دل پایتخت نشین اسم قشنگم رفتیم انقلاب،بیشتر کتابا رو از چتر خریدم،چتر هم دکور خوشگل و آرامش بخشی داره هم فروشنده های خانم خوش رویی و از همه مهم تر Wi-Fi داره!
خانم فروشنده خیلی اصرار داشتن من کتاب کافه پیانو رو بردارم،من رمان می خونم اما نه یه رمانی مثه کافه پیانو.بار اول گفتم نه،بار دوم گفتم از نویسنده اش خوشم نمیاد،باز فروشنده خانوم اصرار داشتن اگه این دفعه نمی خرم دفعه بعد حتما حتما بخرمش و بخونمش!!:-میز عادل فردوسی پور
در نهایت اضافه کردن که شخصیت دختر داستان چادری ــه و خیلی محجوب و ملیحه اون قدر که همه عاشقش میشن،از وقتی ما وارد کتاب فروشی شدیم ایشون یاد این شخصیت افتادن!
کتاب فروشی افق هم رفتیم،البته اسما کتاب فروشی بود یه چیزی تو مایه های بقالی مش رمضون بود،کتاب،کاکتوس،کیف صنایع دستی،ظرف و کاسه ی سفال،ماگ های شعر نوشته،هفت سنگ،دستبند،گوشواره،ساعت،پیکسل همه چیز داشت!کتاب قصه هاش هم خیلی خوب بود،یه کتابی بود عنوانش عروسی داشت شعراش خیلی خوب بود اسم کتاب کامل یادم نیست،مشکوة اگه یادته بگووو جانم.
قسمت جالب تر ماجرا اینجا بود که مشکوة خانم اعلام کردن یه کتاب انتخاب کن من واست بخرم بعد من هرچی انتخاب می کردم می گفت نه،به زور میخواست کتاب "آن ها" ی فاضل نظری رو بخره که 8 تومن بود!در نهایت کتاب "اسمش همین است" از علیرضا آذر رو خرید.سر یه دستبند 4 تومنی چه کارا که نکرد!
اگه چند دقیقه دیگه تو کتاب فروشی بحث می کردیم آقای صندوق دار زنگ می زدن 110.
ولی خب چوب خدا که صدا نداره تو کافه حسابی به خرج افتاد،اگه پای اسلام وسط نبود از کافه میومدیم بیرون.فقط ترسیدیم پشت سر چادریا بگن خسیسن!
بالشتکاشون هم انداختیم پایین.
تازه آخر کار دریافتیم عقب کافه هم میز داره،البته اونجا هواش دو نفره بود به درد ما نمی خورد!
+تشکرات خاصه از مشکوة،مامان خوبش،مامان بزرگ مهربونش.
بعضی اتفاق ها اگر تا هفته ی بعد نیفتند آب از آب تکان نمی خورد مثلا اگر جراح پلاستیک وقت خالی نداشته باشد و دختر همسایه بالایی نتواند بینی اش را عمل کند و برای مراسم نامزدی اش که سه هفته بعد است بینی بدون دست انداز داشته باشد اتفاق خیلی خاصی رخ نمی دهد،اما وقت نداشتن جراح قلب برای دختر همسایه پایینی آبهای آرام ترین اقیانوس جهان را تکان می دهد،وقتی اوضاع پدرش وخیم باشد و راه بیمارستان تا خانه را پیاده آمده باشد، حرفهای حال بهم زدن و پیشنهادهای حال بهم زن تر شنیده باشد،شانه هایش افتان و صورتش خیس شده باشد!
بعضی اتفاق ها رخ دادنشان شاید حیاتی نباشد اما حیات بخش است،هیچ وقت کسی از ندیدن آسمان شب کویر نمرده است یا کسی از ندویدن زیر بارانهای رامسر و نرقصیدن با صدای جیرجیر جیرجیرکهای جنگل اما بدون شک شمار نفسهای آنکه کویر دیده و کیف کرده، باران چشیده و مست کرده با آنکه چک کشیده و نقد کرده،سیگار آتش زده و دود کرده متفاوت است و متخالف.حتی اگر قرار به عبودیت باشد نرفتن و ندیدن و نچشیدن نبایست است و رفتن و دیدن و چشیدن بایست.
بعضی اتفاق ها هم می افتند دیگر بی آنکه خوشامد کسی باشند،خشکی درخت سیبی که سیبهاش بوی خوب می داده،مردن کودکی که خنده اش را مادر ندیده و چشم بسته دنیا آمده یا سقوط دختر سربه هوایی از پل استقلال.
ما شاید نتوانیم چشمهای بسته ی عزیزترین هامان را باز کنیم اما برای باز کردن راه نفسش مادامی که نفس می کشد تواناییم.