ساز دهنی
عبایش را که کنار می زند... شیرجه می روم به آغوشش...خودم را یک جور میان عبا پنهان می کنم و نفس تازه می کنم...سرم را از روی موهای بافته شده ام می بوسد و ظرف کاهو سکنجبین را جلو می کشد...مامان غرغرکنان پله های بهار خواب را بالا می آید و بزرگ و سنگین شدنم را یادآورمی شود...از پشت پارچه ی قهوه ای عبا چهره ی مامان را،صورت اخم کرده و دست های به کمر زده اش را می بینم...من اصلا دلم بزرگ شدن نمی خواهد...به که بگویم؟!
مامان که می رود آزاد باش می دهد و من از گوشه ی عبا راهروی ورودی را نگاه می کنم...مامان کوچک و کوچک تر می شود و من خنده ام می گیرد از کوچک شدنش!باباحاجی مغزی کاهو را از لای برگ هاش بیرون می کشد و می دهد دستم،صدای قرچ قروچش را که درمی آورم باباحاجی لپ هایم را از دو طرف می کشد و تبارک الله می گوید.
از پای راست به پای چپ نقل مکان می کنم...اینجا نرم تر و گرم تر است...علاوه بر بوی خوب،صدای خوبی هم می آید...صدایی که هرچند لحظه یک بار کم و زیاد می شود...یکی از برگهای کوچک و تازه ی کاهو را سکنجبینی می کُند و می دهد دستم...فقط می توانم بگویم خوشمزه است...نه به خوشمزگی ِ بستنی یخی اما خوشمزه است خوشمزه تر از لقمه ی نان و پنیر!
کمی جابه جا می شوم که باباحاجی می گوید:"ناراحتی بابا،می خوای بذارمت زمین!"فوری مخالفت می کنم و مثل پرده های پنجره ی مهمان خانه دو طرف عبا را به هم می رسانم ...صدای تالاپ تلوپ بیشتر می شود.
رگ خواب ِ باباحاجی قرآن خواندن است...چند وقت پیش حامد برایش از بَر قرآن خواند و صاحب یک دوچرخه ی زنگ دار شد...قل هوالله را تندی برایش می خوانم قل هو الله احد...الله صمد...لم یلد و لم یولد...و لم یکن له کفوا احد!
پیشانی ام را بوسه می زند و می گوبد:"شمرده شمرده بخون بابا...دنبالت که نکردن"باباحاجی که خبر از دل من ندارد!لب برمی چینم و می گویم:"حامد هم تند تند خوند ولی هیچی بهش نگفتین،دوچرخه هم واسش خریدین"
باباحاجی خنده اش می گیرد.
-از دست تو بابا،دل ِتو چی می خواد؟
تندی می گویم:"ساز دهنی باباحاجی...دلم سازدهنی می خواد،مثل سازدهنی ِ حامد!"
باباحاجی دانه ای از دانه های تسبیح را پایین می فرستد و می گوید:"چه رنگی دوست داری؟!"
-قرمز باشه...مال حامد آبیه...قرمز باشه که با اون اشتباه نشه!
مامان با یک سینی چای داخل می شود...تندی روی زمین می نشینم و بابا حاجی پُشتی کوچکی پشتم می گذارد...من اما تکیه ام بیشتر از آنکه به پشتی باشد به باباحاجی ست!باباحاجی قول سازدهنی می دهد و من هم قول ِ از بر کردن ِ انا انزلنا...انا انزلنا را از بر می کنم و فکر می کنم یک عروسک جدید داشته باشم بهتر است یا دوچرخه؟
شب خوابشان را می بینم خواب دوچرخه ای که هنوز قولش را نگرفته ام و سازدهنی را...من پشت دوچرخه سازدهنی می زنم.
خورشید تازه درآمده...صدای گریه ی مامان خانه را برداشته...بابا پیراهن مشکی اش را تن می کند و می رویم خانه ی باباحاجی...بابا حاجی وسط بهارخواب خوابیده...مامان گریه می کند و خودش را می زند!
می خواهم بیدارش کنم و انا انزلنا بخوانم...بیدارش کنم و بگویم یک دوچرخه مثل دوچرخه ی حامد برایم بخرد ولی باباحاجی خیال بیدار شدن ندارد...زیادی خسته است!
- ۱ نظر
- ۳۱ تیر ۹۲ ، ۰۹:۱۱
- ۳۰۲ نمایش