جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل
آخرین نظرات

کنترل

دوشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۴۳ ب.ظ

-مانی صدای ِ اون تلویزیونُ کم کن...مانی با تواماااااااا...سرم رفت!
مامان گلی کنترلُ به سمتم می گیره...محلش نمی دم.
-آقا مانی ماکارونی بی ماکارونیا نگی نگفتم.
دستشُ تکون میده و یه چیزایی می گه که نمی فهمم...نمی خوام که بفهمم.
مانی صدای تلویزیونُ کم می کنه و کنارش می شینه.
برعکس من،مانی جونش به جون مامان گلی بسته است.
ساعت حدودای 6 بعدازظهره...الآناست که آرش بیاد دنبال مانی برن بازی.
مانی حواسش به ساعت نیست...صداش می کنم...انگار نه انگار...تو بغل مامان گلی خوابش برده.
از این نزدیکی بیش از اندازه می ترسم...از وابستگی مانی به مامان گلی که هر روز بیشتر و بیشتر می شه.
با غیض مانیُ بغل می کنم...مامان گلی دستمُ می گیره...بو میاد...سرشُ می اندازه پایین.
صورت مانیُ آب می زنم که هشیار بشه...فوتبالیست کوچولوی من حاضر و آماده جلوم ایستاده...چندتا کلوچه تو ساکش می ذارم و راهیش می کنم.

با اخم و تخم بلندش می کنم...زن گنده شورشُ درآورده...با اکراه خشکش می کنم...بوی بچه ها رو میده...مثه بچه ها هم شده...رو کاراش هیچ کنترلی نداره...تنها تفاوتش اینه که بچه ها شیرینن این تلخه...تلخ ِ تلخ!

مانی خسته و هلاک از بازی برگشته...حوله ی حمومشُ آماده می کنم و می فرستمش حموم...شارژ شارژ می شه...ماشین کنترلیشُ میاره و تو پذیرایی مشغول بازی می شه.

ساعت 8/5 ــــــه که مجید کلید می اندازه...امشب باید باهاش حرف بزنم.
میز شامُ می چینم...می خورن و میرن...مانی پی ماشین بازیش...مجید پی نقشه کشیش.


تقه ای به در اتاق می زنم.
-چه خبرا؟
-هیچی...تو چه خبر؟
-منم هیچی...می گم مجید یه چیز بگم نه نمیاری؟!
-قول نمی دم ولی بگو.
-مامان گلی دیگه نمی تونه خودشُ کنترل کنه...اصلا رو خودش کنترل نداره.
-خب...حرفتُ بزن؟!
-به خواهر برادرات بگو یکمم اونا مادرشونُ نگه دارن...همش که نمی شه ما...اگه نمی تونن خب خانه سالــ..
-نه الآن نمی تونم.
-چرا نه...تو که خونه نیستی همه کاراشُ من می کنم...به خدا خسته شدم...من نمی دونم باید به کی برسم...به مانی...به مامان گلی ... به تو...خودم که هیچ...لااقل یه پرستار بگیر.
-گفتم که الآن نمی تونم.تا این پروژه تموم نشده هیچ کار نمی تونم بکنم.
-من چی کار کنم؟!
-یکم صبوری کن...درستش می کنم.

مانی در اتاقُ باز می کنه.
-مامان...من این ماشینُ نمی خوام.
-خراب شده؟!
-نه...دیگه لازمش ندارم.
-واسه چی پسرم؟
-خب مگه خودت نگفتی مامان گلی کنترل نداره...این ماشین مال مامان گلی...کنترلش هم مال خودش...اینجوری پیش ما می مونه نمی ره خونه عمو مهدی.

نظرات (۱)

  • دبیرستانیها
  • با سلام خدمت دوست گرامی .......انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... خواهان تبادل لینک با وبلاگ زیبای شما هستیم .درصورت تمایل لینک رو تایید واطلاع بدیدhttp://www.dorbinmakhfigermi.mihanblog.comامیدوارم موفق باشین.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی