خدای بچگی هام
سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۱۰ ق.ظ
بچه که بودم فکر می کردم خدا یه مرد قد بلنده که اسمش علی ـــــه...مامانی م می گفت نمازت اگه نماز باشه زودی می رسه به آسمونا...من فکر می کردم خدا از اون بالا طناب انداخته و نمازای بنده هاشُ تو سطل میذاره و میکشه بالا...تنها تصورم از بالا بردن چیزی همین سطلا بودن که اون وقتا موقع بنایی خونه ی آقای اکبری دیده بودم.
تصوری که ظاهر غلطی داشت اما باطنش درست بود.
اون قدر که از هول پایین موندن نمازم و پر شدن سطل نماز ِ خدا کارای بدم کمتر شد.
+شاید زمان خیلی چیزا رو حل بکنه اما یه چیزایی رو از آدم می گیره که پس گرفتنش نشدنیه...پس گرفتن اون ذهن و تصوراتش نشدنیه!
- ۹۲/۰۵/۰۸
- ۲۱۰ نمایش