جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل
آخرین نظرات

من پدرش هستم.

چهارشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۴۸ ق.ظ

ماه های آخر است...لیلی خودش را با انار خفه کرده.
ته ِ شیشه ی رب انار را که بالا آورده هیچ،هر روز دست کم 6 تا انار را یک تنه دانه کرده و نوش جان می کند.
ساعت 11 انارهایش تمام شد...کلی آیه و حدیث خواند که پدر باید مسئولیت پذیر باشد و تو باید برای اثبات مسئولیت پذیر بودنت همین حالا بروی و انار بخری.
پیراهن تازه از تن درآورده ام را دوباره تن کردم و در عینی که از اتاق خارج می شدم چمبه چاقالو چسب دوقلویی نثارش کردم و از تیررس نگاهش خارج شدم.


دوربرگردان را دور زدم و از ماشین پیاده شدم...حمیدآقا داشت سر کچلش را می خاراند و اسکناسها را صاف و صوف می کرد.داخل شدم و سلام دادم.
بنده خدا بدجوری ترسید...لبخندی زدم و گفتم :هنوز از اون اناراتون دارید یا تموم شد؟!
-باید داشته باشیم،اون کارتن ِ کنار سیب سبزا رو یه نگاه بنداز.پایین گذاشتمشون.
انارها را روی صفحه ی ترازو گذاشتم و حمیدآقا بعد کمی ور رفتن با ترازو مبلغی گفت.
حساب کردم و شب بخیر گفتم.هنوز دستم به دستگیره ی در نرسیده بود که گفت: مهندس مصرف انارتون بالا رفته،هر روز انار میخری!!!
خندیدم و گفتم:دخترم انار خیلی دوست داره حمید آقا،با اجازه.
دخترم،کوچولوی 7 ماهه مان بود یا لیلی همسر 2سال و 2 ماهه ام ؟!
من در هر صورت صاحب دو دختر بودم.دخترهایی که یکیشان 23 سال از آن یکی بزرگ تر بود.


کلید انداختم و داخل شدم.بوی کیک شکلاتی می آمد.کیکی که برای اولین بار به مناسبت تولد لیلی توی دانشکده خوردم و باورم نشد خانگی ست. از آن مهم تر دستپخت لیلی احدی.
صدای کلفتم را کلفت تر کردم و گفتم :بیا اناراتُ بگیر دختر بابا...بیا لیلی ِ بابا.
صدای شکستن چیزی و آخ گفتن لیلی از آشپزخانه ته دلم را خالی کرد...لیلی دردش آمده بود.


بیمارستان تا همین 3 ساعت پیش نزدیک بود اما حالا برای من و لیلی و دختر 7 ماهه مان بیمارستان زیادی دور بود.
لیلی را بردند اتاق عمل...به خواهرم مریم از خانواده ی خودم و لادن خواهر لیلی خبر دادم و روی صندلی های سبز راهروی بیمارستان نشستم.

لیلی پررنگ ترین آدم زندگی ِ من بود بعد مادرم و داشت پررنگ ترین آدم زندگی ِ دخترمان می شد.

اول لادن و مادر لیلی آمدند بعد هم مادر من و مریم و شوهرش مصطفی.
از جا بلند شدم و به هوای آب به صورت زدن ترکشان کردم...داخل نماز خانه شدم و قامت بستم.
نیت می کنم برای سلامتی لیلی و دُ خ ... نه فقط لیلی.
سلام دادم و از نماز خانه زدم بیرون. کت چروکم را روی ساعد انداختم،صدای جیغ نوزاد تازه دنیا آمده ای دلم را لرزاند...دختر من بود.دختر عجول و اناری من بود.
به مصطفی گفتم دخترم هنوز نیومده جیغ کشید شنیدی؟
خندید و گفت:بشین داداش،از صبح رو پا بودی نمی فهمی چی می گی.یه بچه ای جیغ کشید و دختر تو بود؟
_پدرا دختراشونُ ندیده می شناسن داداش.شما هنوز پدر نشدی.
نکه تو شدی؟
-من 7 ماهه پدر شدم.
در اتاق عمل باز شد و خانوم پرستار همراه لیلی احدی را صدا زد.
همگی جلو رفتیم...نگاهش بین من و مصطفی چرخید و گفت پدر این دختر جیغ جیغو شمایید یا شما؟
مصطفی را هل دادم عقب و گفتم: من پدرش هستم.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی