دوست داشتم عروس شوم
بچه که بودم به جای خاله بازی و عمه بازی عروس بازی می کردم،چادر نماز سفید مادرم را دور خودم تاب می دادم و کفش تق تقی هایش را پا می کردم و عروس می شدم.
عروسک هایم را عروس می کردم،در نقاشی هایم عروس می کشیدم،خواب عروس و عروسی می دیدم و حتی بعدها،در مدرسه وقتی خانم رحیمی از تک تکمان پرسید:"می خواهید چه کاره شوید؟" هم گفتم می خواهم عروس شوم و خانم رحیمی آن قدر خندید که صورت سفیدش گلی شد.
بزرگ تر هم که شدم دوست داشتم عروس شوم،لباس عروس ِ واقعی بپوشم،دسته گل ِ واقعی داشته باشم و ...
ترتیب عروسی بی سر و صدای مرا پدرم داد،همان وقت ها که با شریک جدیدش فرامرز خان می رفتند خستگی در کنند،که اگر دستش خوب می آمد و شانس یارش بود دستِ پر به خانه برمی گشت.دستِ پر نه اینکه برای من عروسک و مدادرنگی خریده باشد نه،دستش از پلاستیکهای سیاهی پر بود که بطری های خستگی در کن داشت.
عروسی من نتیجه ی بدشانسی و بد دستی پدرم بود.
من عروس شدم...بی لباس عروس،بی تاج،بی دسته گل،بی کارناوال و پایکوبی...عروس ِ مردی هم سن پدرم.
.
.
.
مادرم چمدان بست و رفت
پدرم خستگی هایش را در کرد
شوهرم پسردوست بود و همسرش دختر زا
و من دوست داشتم عروس شوم.
چه کسی مقصر بود؟!
- ۹۲/۰۵/۱۴
- ۱۸۳ نمایش