جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل
آخرین نظرات

دوست داشتم عروس شوم

دوشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۰۰ ق.ظ

بچه که بودم به جای خاله بازی و عمه بازی عروس بازی می کردم،چادر نماز سفید مادرم را دور خودم تاب می دادم و کفش تق تقی هایش را پا می کردم و عروس می شدم.
عروسک هایم را عروس می کردم،در نقاشی هایم عروس می کشیدم،خواب عروس و عروسی می دیدم و حتی بعدها،در مدرسه وقتی خانم رحیمی از تک تکمان پرسید:"می خواهید چه کاره شوید؟" هم گفتم می خواهم عروس شوم و خانم رحیمی آن قدر خندید که صورت سفیدش گلی شد.
بزرگ تر هم که شدم دوست داشتم عروس شوم،لباس عروس ِ واقعی بپوشم،دسته گل ِ واقعی داشته باشم و ...

ترتیب عروسی بی سر و صدای مرا پدرم داد،همان وقت ها که با شریک جدیدش فرامرز خان می رفتند خستگی در کنند،که اگر دستش خوب می آمد و شانس یارش بود دستِ پر به خانه برمی گشت.دستِ پر نه اینکه برای من عروسک و مدادرنگی خریده باشد نه،دستش از پلاستیکهای سیاهی پر بود که بطری های خستگی در کن داشت.
عروسی من نتیجه ی بدشانسی و بد دستی پدرم بود.
من عروس شدم...بی لباس عروس،بی تاج،بی دسته گل،بی کارناوال و پایکوبی...عروس ِ مردی هم سن پدرم.
.
.
.
مادرم چمدان بست و رفت
پدرم خستگی هایش را در کرد
شوهرم پسردوست بود و همسرش دختر زا
و من دوست داشتم عروس شوم.

چه کسی مقصر بود؟!

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی