دزده و مرغ فلفلی
وقتی چیزی چشمم را می گیرد که مال من نیست و صاحبش بدجور خواهان آن است و نمی دهدش به من یاد کتابچه ی کوچک و زرد رنگی میفتم که خیلی دوستش داشتم یاد دزده و مرغ فلفلی میفتم و ماجراهای کتاب قصه خوانی من و خانوم مامان خانوم!
یاد ِ هن هن کردنهای هر شبم وقتی تمام کتاب قصه ها را بغل می کردم و می گفتم "از اول همه را بخوان"،یادِ اخم های درهم مامان وقتی می گفت "من فردا کلاس دارما،تا وقتی خوابمون نبره واست می خونم" و من کله خراب تر از این حرفها بودم،از خواب بیدار می شدم بیدارش می کردم،دزده و مرغ فلفلی را می دادم دستش و می گفتم "این از همه کوچک تر است این را بخوان!"
زیاد خواندن آن کتاب قصه باعث شد کلاه لیمویی حامد را بدزدم،ساندویچ سوسیس بهاره و حتی ساقه طلایی های زهرا را توی کتابخانه!
البته که بعد تمام دزدی کردنها،خودم را معرفی می کردم و کلی روضه می خواندم که من نبودم دستم بود،تقصیر آستینم بود و اشک ملت را درمی آوردم!
راستیَ تش هیچ وقت فکر نمی کردم یک روزی دزدی کردن مرا رازدار و وام دار کسی کند...کسی که عزیز است و حالا عزیزتر!
یک سر رسید قدیمی ِپر شده از شعر که هر دفعه خواستم بدزدمش صاحبش رسید و گوشم را پیچاند...پیچاند و قفلها را سه قفله کرد که من به هدف والایم نرسم!
بار آخری گفت هر وقت 18 ساله شدی،سررسید را نشانت می دهم...من نشان دادن تنها نمی خواستم،باید تک تک ورقهای سررسید را می خواندم،از بر می شدم و آرام می گرفتم!
دیشب سررسید را دزدیدم،دزدیدم و به صاحبش گفتم سر رسیدت دست ِ من است،من ِ 18 ساله!
حالا که تک تک شعرهای سررسید را خواندم شریک راز شدم،دزدی که شریک راز شد!
+به جرم ِ آن گنهی که عشق نامیدی/به حبس محکومم![ازسررسید به سرقت رفته ی عزیزترین عزیز]
- ۹۲/۰۵/۱۶
- ۱۹۱ نمایش