خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داشته:((
هیچ خونه ای قد خونه ی مامانی تو ذهنم نیست،هیچ خونه ای 4 تا دستشویی مجزا نداشته که تو ذهنم بمونه.
فقط یه خونه تو دنیاست که من شیشه های پذیرایی شُ شکستم،فوتبال بازی کردم و توپ زدم بهشون و خردو خاکشیر شدن!
یه خونه که حوض داره،حوضش یه روز ماهی داشته و ما ماهی قرمزاشُ پای درخت انجیر خاک کردیم و آب بهشون دادیم که درخت ماهی جاش دربیاد و ماهی هامون زیاد شه ولی نشد...نشد که ماهی ها زیاد بشن!
فقط همین یه دونه خونه ی مادربزرگه که واسه من هزارتا قصه داره،همین یه دونه خونه که دیگه خونه ی ما نیست و شده زمین خوش قواره واسه آق ر. شکم جلو!
پاییز که بشه ماشین گنده میاد و تموم شیشه های پذیرایی،شیشه رنگی های در ورودی،پله های حیاط،حوض کوچولومونُ خراب میکنه و مادرخت توت نداریم که شنبه ها نوبت توت خوری ِمریم و نسترن باشه و دوشنبه ها سعید و حمید و پنج شنبه ها من و محمد!
چندتا آپارتمان خوشجل و موشجل داریم که کاغذ دیواری خارجی داره،اسپیلت داره،سرامیک 80 سانتی داره و فی الواقع هیچی نداره!
+زندگی در نظرم تنگ تر از زندان است.
- ۹۲/۰۶/۰۳
- ۱۵۶ نمایش