جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل
آخرین نظرات

درست همین وقتا که سر الکی دولکی های دنیا دلگیرم،گوشمالی لازم می شم!

گوشمالی م می دی که آی بنده جان،زیاد تو کار ِ من اوس کریم فوضولی نکن...نکن که عاقبت نداره فوضولی کردن که ته تهش میری جهنم و آمار هیزمای تر و خشک اونجا رو درمیاری!

شکرت خدا که خطر رفع شد...که وقت خوابیدنش نبود...خیلی شکرت!

  • یاس رها

لی لی

۱۲
مرداد

از ما که گذشت ولی بهشت ثامن حرم امام رضا(ع)،همون آرامگاه ها،جون میده واسه لی لی!

  • یاس رها

جای همیشگی

۱۲
مرداد

صورتم را توی کتاب پنهان می کنم و از جلوی خانم احمدی رد می شوم...این بار ابروهایم را نازک تر برداشته ام...اگر این روپوش مسخره ی دبیرستان تنم نباشد بزرگ تر به نظر می رسم.

سارا می گوید:"خوب شدی"...من اما وسواس دارم...هر چند دقیقه یک بار آینه کوچکم را در می آورم و کوتاه بلندی دو ابرو را چک می کنم...حواسم به کلاس نیست...همین قدر می دانم که خانم ابراهیمی مسائل درصد خلوص را حل می کند.

اسمش را جای رمز وارد می کنم ... قفل گوشی باز می شود...گفته است جای همیشگی،میز کنار پنجره ی دوم،ساعت ۵.

با بچه ها از دبیرستان خارج می شوم...کمی جلوتر مقنعه ام را با یک شال یشمی عوض می کنم و راه می افتم...خدا کند که خوشش بیاید.
در شیشه ای کافه ی دوست داشتنی م را باز می کنم...بوی ادکلن تلخش از میان سایر بوهای خوردنی و نخوردنی به مشامم می رسد و من بی اراده لبخند می زنم.

می روم جای همیشگی-میز کنار پنجره ی دوم-میز ولی پر است.
انگار دو نفر قبل از من...که یکیشان آشناست میز را رزرو کرده اند...ساعتم را نگاه می کنم...چه اشتباه بزرگی! نیم ساعت زودتر آمده ام...باید بروم و پشت سرم را نگاه نکنم یا بروم خیابان را متر کنم و ساعت ۵ سر قرارمان باشم...جای همیشگی؟!

  • یاس رها

جوراب صورتی

۱۲
مرداد

کارهایم را جفت و جور می کنم بلکه این بار یک هفته قبل عید برویم مشهد.
ساره اصرار دارد الهام و حمیدرضا هم راه بیفتند من اما هیچ جوره زیر بار نمی روم...حالم از قیافه ی چپر چلاق حمیدرضا و آن ریش بزی مسخره اش به هم می خورد...بیمارستان و دانشکده کم زیارتش می کنم...سفر هم با او بروم؟!

ماشین را می برم تعمیرگاه...به صمد آقا می گویم سرویسش کند که توی جاده اذیتم نکند.
از فروشگاه سر خیابان برای بین راهمان خرید می کنم...فقط به اندازه ی خودم و ساره!

زنگ واحدمان را می زنم...زنگ نزده سنگین ترم...کلید می اندازم و داخل می شوم.
ساره پیراهن طوسی مرا تن کرده-پیراهنی که نیلوفر دختر ِ خاله الهه به مناسبت تولدم آورده بود-پشت به من روی نردبان ایستاده و هندزفری به گوش آهنگ گوش می کند و گاهی شیشه پاک می کند.

آبی به دست و صورتم می زنم و زیر کتری را روشن می کنم.
پیراهنم را با یک تی شرت سورمه ای عوض می کنم و سوت زنان به پذیرایی می روم.
با وجود این تی شرت عمراً بگذارد کمکش کنم.

گوشی به دست بالای نردبان ایستاده...انگشت اشاره اش را روی بینی می زند که ساکت شوم.
ساره:از طرف ما هم به مامان بابات سلام برسون.خوش بگذره بهتون.
از دیدن قیافه ی دمغش کیفور می شوم...یک هیچ به نفع من ساره خانوم.
از نردبان پایین می آید و می گوید:الهام و حمید نمیان...می رن اراک دیدن خانواده ی الهام.

با وجود خنده های ریز و درشتی که از دیافراگمم منشا می گیرد و به پشت لبهایم می رسد،حفظ ظاهر می کنم و می گویم:فدای سرت،یه روزنامه هم بده من.

دکمه های پیراهن طوسی را باز می کند و می دهد دستم.
-چی کار کنم با این؟
-بپوشش.
-واسه چی اون وقت؟
-واسه که تی شرتت کثیف نشه.

عزیز خدا بیامرز می گفت:"تنها کسی که در عین بخشندگی خسیس می شود،زن شوهردار است نسبت به شوهرش."حرفش توی گوشم زنگ می زند...ساره حسود نیست اما حسادتش گل کرده...ساره خسیس نیست اما خساست به خرج می دهد.

مثل همیشه دوتا چمدان یک نفره می بندد...به قول خودش از بعد اولین شمال رفتنمان پشت دستش را داغ کرده... من فقط جورابهای خوش عطر و بویم را لای روسری لاجوردی َش پیچیده بودم همین!
چمدان ها را توی صندوق می گذارم...ساره قرآن جیبی اش را از کیف درمی آورد و اشاره می کند بیا اینجا.
ساره برای من قرآن می گیرد...من برای ساره.
بسم الله می گویم و استارت می زنم.
صدای گرم محمد اصفهانی ماشین را پر می کند.

دل بردی از من به یغما...ای ترک غارتگر من...دیدی چه آوردی ای دوست...از دست دل بر سر من...عشق تو در دل نهان شد...دل زار و تن ناتوان شد...

ساره خوابِ خواب است...ساره ای که هیچ وقت توی ماشین نمی خوابد حالا تخت برای خودش خوابیده.

برای نماز و ناهار توقف می کنم...ساره شامی های تند و تیزش را ساندویچ می کند...برای خودش دوغ باز می کند برای من نوشابه.

با صدای دربان هتل بیدار می شود...گیج و منگ نگاهم می کند.
-اینجا مشهد است.
-چه زود رسیدیم.
-ساعت ِ خواب خانوم دکتر.
-خسته نباشی.
-سلامت باشی،پیاده شو.

داخل اتاق می شویم.
-ساره من یه چرت بزنم...بریم حرم...فقط زحمتت جورابای منُ یه آب بزن.
-باشه...بگیر بخواب

ساعت حوالی 6 عصر است...ساره مثل دختر بچه های دبستانی دستانش را زیر سر گذاشته و خوابیده...جورابها را برمی دارم و برای ساره یادداشت می گذارم.
تا حرم زیاد راه نیست...یک دنیا حرف دارم با آقا...دستم به ضریح می رسد و دلم می لرزد...نمی دانم چه می خواهم بگویم...زبانم در دهان باز بسته است.

یک دو ساعتی گذشته که از حرم خارج می شوم.
ساره 13 بار تماس گرفته...انگشتم را روی اسمش می کشم...هینی می کشد و می گوید:علی کجایی؟!
-حرم بودم...الآن میام...چیزی لازم نداری؟!
-نه.زود بیا.

کفشهایم را می کنم و صندل پا می کنم.
صدای قهقهه ی ساره شیشه های اتاق را می لرزاند...خیره نگاهش می کنم که اشاره می کند به پاهایم...من جوراب ِ صورتی پوشیده ام؟!
-اینا چرا این رنگین؟
-چون جورابای منن.
-مگه تو جورابای منُ نشسته بودی؟کنار رادیاتور بود دیگه.
-نه.
-یعنی چی نه؟!
-من کی تا حالا جورابای تو رو شستم که بار دومم باشه؟
-هیچ بار.عینک نداشتم نفهمیدم چی به چیه.دیدم مردم تو حرم یه جوری نگاه می کردند.نگو جوراب ِ صورتی پام بوده...

  • یاس رها

اینکه یه وقتایی خدا اون جور که دلت می خواد تو کاسه ات نمی ذاره و چرخ فلک ساعتگرد خواست تو نمی چرخه حتمی یه حکمتی توشه!

+همه زندگیمُ بگیری ازم بازم پای عشق تو وامیستم!

++خدا بزرگه...بیشتر از همیشه ی ایام:)

  • یاس رها

بستنی قیفــی

۰۹
مرداد

تمام لذت بستنی قیفی به اینه که انگشت کوچیکتو بکنی تو بستنی داداش کوچیکه و بمالی پشت لبش بلکه زودتر سیبیلو شه!

اونم انگشت کنه تو بستنی تو و شیشه عینکتُ بستنی ای کنه!

جیغ بزنی که محمد ِ خل و چل من هیچ جا رو نمی بینم.

داد بزنه که مشکل خودته.تو شروع کردی!

داد بزنه...داد بزنی!

آقای بابا از تو آینه نگاه کنه و تو بی اختیار زیپ دهنتُ ببندی،زیپ دهنشُ ببنده!

پشت میز شام کنارش نشینی و تو ماستش فلفل بریزی که بسوزه آتیش بگیره!

فوتبال شروع شه و تخمه آجیلاشُ ردیف کنه کنارش و تو حالت بهم بخوره از انتگرال نا معین .

تشنه شی و آب خنک دلت بخواد بری ببینی عینک به چشم جلو تلویزیون خوابش برده،تلویزیونُ خاموش کنی و روش پتو بکشی یهو دهن باز کنه و بگه مهدی دروازه رو بپا و تو تو گوش چپش بگی خلی به خدا!

  • یاس رها

من پدرش هستم.

۰۹
مرداد

ماه های آخر است...لیلی خودش را با انار خفه کرده.
ته ِ شیشه ی رب انار را که بالا آورده هیچ،هر روز دست کم 6 تا انار را یک تنه دانه کرده و نوش جان می کند.
ساعت 11 انارهایش تمام شد...کلی آیه و حدیث خواند که پدر باید مسئولیت پذیر باشد و تو باید برای اثبات مسئولیت پذیر بودنت همین حالا بروی و انار بخری.
پیراهن تازه از تن درآورده ام را دوباره تن کردم و در عینی که از اتاق خارج می شدم چمبه چاقالو چسب دوقلویی نثارش کردم و از تیررس نگاهش خارج شدم.


دوربرگردان را دور زدم و از ماشین پیاده شدم...حمیدآقا داشت سر کچلش را می خاراند و اسکناسها را صاف و صوف می کرد.داخل شدم و سلام دادم.
بنده خدا بدجوری ترسید...لبخندی زدم و گفتم :هنوز از اون اناراتون دارید یا تموم شد؟!
-باید داشته باشیم،اون کارتن ِ کنار سیب سبزا رو یه نگاه بنداز.پایین گذاشتمشون.
انارها را روی صفحه ی ترازو گذاشتم و حمیدآقا بعد کمی ور رفتن با ترازو مبلغی گفت.
حساب کردم و شب بخیر گفتم.هنوز دستم به دستگیره ی در نرسیده بود که گفت: مهندس مصرف انارتون بالا رفته،هر روز انار میخری!!!
خندیدم و گفتم:دخترم انار خیلی دوست داره حمید آقا،با اجازه.
دخترم،کوچولوی 7 ماهه مان بود یا لیلی همسر 2سال و 2 ماهه ام ؟!
من در هر صورت صاحب دو دختر بودم.دخترهایی که یکیشان 23 سال از آن یکی بزرگ تر بود.


کلید انداختم و داخل شدم.بوی کیک شکلاتی می آمد.کیکی که برای اولین بار به مناسبت تولد لیلی توی دانشکده خوردم و باورم نشد خانگی ست. از آن مهم تر دستپخت لیلی احدی.
صدای کلفتم را کلفت تر کردم و گفتم :بیا اناراتُ بگیر دختر بابا...بیا لیلی ِ بابا.
صدای شکستن چیزی و آخ گفتن لیلی از آشپزخانه ته دلم را خالی کرد...لیلی دردش آمده بود.


بیمارستان تا همین 3 ساعت پیش نزدیک بود اما حالا برای من و لیلی و دختر 7 ماهه مان بیمارستان زیادی دور بود.
لیلی را بردند اتاق عمل...به خواهرم مریم از خانواده ی خودم و لادن خواهر لیلی خبر دادم و روی صندلی های سبز راهروی بیمارستان نشستم.

لیلی پررنگ ترین آدم زندگی ِ من بود بعد مادرم و داشت پررنگ ترین آدم زندگی ِ دخترمان می شد.

اول لادن و مادر لیلی آمدند بعد هم مادر من و مریم و شوهرش مصطفی.
از جا بلند شدم و به هوای آب به صورت زدن ترکشان کردم...داخل نماز خانه شدم و قامت بستم.
نیت می کنم برای سلامتی لیلی و دُ خ ... نه فقط لیلی.
سلام دادم و از نماز خانه زدم بیرون. کت چروکم را روی ساعد انداختم،صدای جیغ نوزاد تازه دنیا آمده ای دلم را لرزاند...دختر من بود.دختر عجول و اناری من بود.
به مصطفی گفتم دخترم هنوز نیومده جیغ کشید شنیدی؟
خندید و گفت:بشین داداش،از صبح رو پا بودی نمی فهمی چی می گی.یه بچه ای جیغ کشید و دختر تو بود؟
_پدرا دختراشونُ ندیده می شناسن داداش.شما هنوز پدر نشدی.
نکه تو شدی؟
-من 7 ماهه پدر شدم.
در اتاق عمل باز شد و خانوم پرستار همراه لیلی احدی را صدا زد.
همگی جلو رفتیم...نگاهش بین من و مصطفی چرخید و گفت پدر این دختر جیغ جیغو شمایید یا شما؟
مصطفی را هل دادم عقب و گفتم: من پدرش هستم.

  • یاس رها

من فکر کنم خدا فوتبالیسته
از اون فوتبالیستا که کارشون درسته
که پاس کاری شون حرف نداره
از اونا که توپُ پاس میدن و میگن گُلِش کن

آره خدا یه فوتبالیست ــه که توپُ پاس میده به من و تو
از اونا که مشت می کوبن و میگن زودی گلش کن

  • یاس رها

بنا به مصلحت

۰۸
مرداد

یک حجره داشت...یک حجره که قدِّ پنج حجره رونق داشت.
آن قدر که 10 خانواده،کم کم 10 خانواده را نان می داد...از حمید برادر بزرگم بگیر تا مهدی آقا پادوی حاجی که تازگی ها تشکیل خانواده داده بود.
سرشناس بود...بازاری ها و مسجدی ها سرش قسم می خوردند.قسم می خوردند که حاجی حق شناس،حاج کاظم حق شناس،حلال خور است و من نفهمیدم این جماعت حلال را چه چیز می دانند؟!حرام را چه؟!
صف اول نماز جماعت و پای منبر نشستن های شبانه،از پدرم یک حاجی تمام عیار ساخته بود.یک حاجی که اسلامش،اسلام آوردنش با اسلام محمد(ص) و اسلام آوردن خدیجه(س)هفت آسمان تفاوت داشت.



مصلحت دان خاندان حاج کاظم بود...حاج کاظمی که آقاجان صدایش می کردم وآرزو به دلم ماند یک بار بابا صدایش کنم .او مرا سفت در آغوش بگیرد و من در حصار بازوان پدرم باشم نه حاج کاظم بنکدار.
مصلحت هایش از این قرار بود که 10 روز نخست محرم روضه بخوانیم و نوروزها برویم مشهد پابوس آقا،تابستان ها هم اگر طلبیده شدیم و قسمتمان شد.
لال شوم اگر بگویم مشهد رفتنهامان خوب نبود که بود...که عکس دسته جمعی حق شناس ها جلوی حرم، عزیزترین عکس و عزیزترین خاطره ی من از جماعت حق شناس هاست.
من امّا دلم می خواست مصلحت این باشد که یک بار برویم شمال...منطقه ی ممنوعه ی حاج کاظم که سیمین و خانواده اش هر تابستان آنجا بودند و زیاد شنیده بودم از دریای بی کرانه وغروب بی مانندش.
یک بار وقتی آقاجان احوال پرسم شد و گفت نماز ظهرت را خواندی اینجا برای خودت جولان می دهی حرف شمال و دریای نادیده ام را به میان کشیدم و گفتم این نوروز جای مشهد برویم شمال و آقاجان بلند استغفرالله گفت .
بی خیالش شدم،بی خیال شمالی که به زبان آوردن نامش استغفارمی طلبید و رفتنش به قول آقاجان گناه نابخشودنی بود؟!



صورتاً شبیه مادرجان خدا بیامرز-مادر آقاجان – بودم و شاید از این جهت خاطرم عزیز بود .عزیز بودم تا وقتی چون و چرا نمی کردم و آقاجان را بابت سفره انداختن هایش برای حاجی گنده ها سوال نمی کردم،حاجی گنده هایی که محرم را توی چلوگوشت جستجو می کردند و سیاه می پوشیدند.
برای حسین(ع)سینه می زدند و دخترهاشان بنا به همان مصلحتهای من درآوردی دانش سرا نمی رفتند و زود شوهر می کردند،شوهر می کردند و بازهم بنا به مصلحت،بنا به عادت سکوت می کردند،سکوتی که دامن زندگی هاشان را می سوزاند و شلوار مردهاشان را دوتا می کرد.



حالا که فکرش را می کنم حاجی شدن کاظم حق شناس و هم قماش هایش هم بنا به مصلحت بود...آن قدر که در ظاهر حاجی بودند و در خفا نزول خور.


اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست از مسلمانی ماست

  • یاس رها

خدای بچگی هام

۰۸
مرداد

بچه که بودم فکر می کردم خدا یه مرد قد بلنده که اسمش علی ـــــه...مامانی م می گفت نمازت اگه نماز باشه زودی می رسه به آسمونا...من فکر می کردم خدا از اون بالا طناب انداخته و نمازای بنده هاشُ تو سطل میذاره و میکشه بالا...تنها تصورم از بالا بردن چیزی همین سطلا بودن که اون وقتا موقع بنایی خونه ی آقای اکبری دیده بودم.
تصوری که ظاهر غلطی داشت اما باطنش درست بود.
اون قدر که از هول پایین موندن نمازم و پر شدن سطل نماز ِ خدا کارای بدم کمتر شد.

+شاید زمان خیلی چیزا رو حل بکنه اما یه چیزایی رو از آدم می گیره که پس گرفتنش نشدنیه...پس گرفتن اون ذهن و تصوراتش نشدنیه!

  • یاس رها