صورتم را توی کتاب پنهان می کنم و از جلوی خانم احمدی رد می شوم...این بار ابروهایم را نازک تر برداشته ام...اگر این روپوش مسخره ی دبیرستان تنم نباشد بزرگ تر به نظر می رسم.
سارا می گوید:"خوب شدی"...من اما وسواس دارم...هر چند دقیقه یک بار آینه کوچکم را در می آورم و کوتاه بلندی دو ابرو را چک می کنم...حواسم به کلاس نیست...همین قدر می دانم که خانم ابراهیمی مسائل درصد خلوص را حل می کند.
اسمش را جای رمز وارد می کنم ... قفل گوشی باز می شود...گفته است جای همیشگی،میز کنار پنجره ی دوم،ساعت ۵.
با بچه ها از دبیرستان خارج می شوم...کمی جلوتر مقنعه ام را با یک شال یشمی عوض می کنم و راه می افتم...خدا کند که خوشش بیاید.
در شیشه ای کافه ی دوست داشتنی م را باز می کنم...بوی ادکلن تلخش از میان سایر بوهای خوردنی و نخوردنی به مشامم می رسد و من بی اراده لبخند می زنم.
می روم جای همیشگی-میز کنار پنجره ی دوم-میز ولی پر است.
انگار دو نفر قبل از من...که یکیشان آشناست میز را رزرو کرده اند...ساعتم را نگاه می کنم...چه اشتباه بزرگی! نیم ساعت زودتر آمده ام...باید بروم و پشت سرم را نگاه نکنم یا بروم خیابان را متر کنم و ساعت ۵ سر قرارمان باشم...جای همیشگی؟!