جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل
آخرین نظرات

۱۵۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عکس نوشت» ثبت شده است

وقتی چیزی چشمم را می گیرد که مال من نیست و صاحبش بدجور خواهان آن است و نمی دهدش به من یاد کتابچه ی کوچک و زرد رنگی میفتم که خیلی دوستش داشتم یاد دزده و مرغ فلفلی میفتم و ماجراهای کتاب قصه خوانی من و خانوم مامان خانوم!

یاد ِ هن هن کردنهای هر شبم وقتی تمام کتاب قصه ها را بغل می کردم و می گفتم "از اول همه را بخوان"،یادِ اخم های درهم مامان وقتی می گفت "من فردا کلاس دارما،تا وقتی خوابمون نبره واست می خونم" و من کله خراب تر از این حرفها بودم،از خواب بیدار می شدم بیدارش می کردم،دزده و مرغ فلفلی را می دادم دستش و می گفتم "این از همه کوچک تر است این را بخوان!"

زیاد خواندن آن کتاب قصه باعث شد کلاه لیمویی حامد را بدزدم،ساندویچ سوسیس بهاره و حتی ساقه طلایی های زهرا را توی کتابخانه!

البته که بعد تمام دزدی کردنها،خودم را معرفی می کردم و کلی روضه می خواندم که من نبودم دستم بود،تقصیر آستینم بود و اشک ملت را درمی آوردم!

راستیَ تش هیچ وقت فکر نمی کردم یک روزی دزدی کردن مرا رازدار و وام دار کسی کند...کسی که عزیز است و حالا عزیزتر!

یک سر رسید قدیمی ِپر شده از شعر  که هر دفعه خواستم بدزدمش صاحبش رسید و گوشم را پیچاند...پیچاند و قفلها را سه قفله کرد که من به هدف والایم نرسم!

بار آخری گفت هر وقت 18 ساله شدی،سررسید را نشانت می دهم...من نشان دادن تنها نمی خواستم،باید تک تک ورقهای سررسید را می خواندم،از بر می شدم و آرام می گرفتم!

دیشب سررسید را دزدیدم،دزدیدم و به صاحبش گفتم سر رسیدت دست ِ من است،من ِ 18 ساله!

حالا که تک تک شعرهای سررسید را خواندم شریک راز شدم،دزدی که شریک راز شد!

+به جرم ِ آن گنهی که عشق نامیدی/به حبس محکومم![ازسررسید به سرقت رفته ی عزیزترین عزیز]

  • یاس رها

هنوز هوا روشن نشده...عزیز جانمازش را پهن کرده و اتاق را بوی نرگس برداشته.
برنامه ی هر روزش است انگار...در اتاق من نماز می خواند...در اتاق محمد قرآن.
من شامه ی تیزی دارم وبوی نرگس ها بیدارم می کند...محمّد گوشهای تیزی دارد و آیه ها بیدارش می کنند.

محمّد را می فرستد دنبال حلیم و من بوی پرتقال می شنوم؛ راه میفتم سمت آشپزخانه و بعله عزیز خانوم دارد برای تک پسر ِ تک پسرش مربا می پزد.
یک قابلمه گذاشته روی گاز و پوست پرتقالهای خلال شده اش را می جوشاند.

هنوز از مربای سال پیش مانده...عزیز در شیشه ی مربا را باز می کند و یک پیاله پر می کند.
جمع خوردنی ها جمع است-مربا و کره پنیر و عزیز تر از همه خرماهای گردویی عزیز- حلیم هم می رسد.
محمد گونه عزیز را می بوسد و می گوید:فدای یه دونه عزیز خودم بشم.چه بوی مربایی راه انداخته.
عزیز رد بوسه اش را پاک می کند و می زند پس گردنش که یعنی خودتی.

ظرفهای صبحانه با محمد است...عزیز تقسیم کار کرده و کسی جرات نمی کند نه توی کار بیاورد.

محمد ظرفها را جمع می کند و برخلاف روزهای گذشته بی هیچ بهانه ای پیش بند می بندد...این یعنی مرد کوچک عزیز هم مثل پسر کوچکش که پدرمان باشد تابع شکم است عجیب.

تا عصر مرباها حاضر می شود و می ماند ظرف کردنشان.
یک شیشه برای عمه فریبا و یک شیشه ی کمی بزرگ تر برای عمه فرشته.
محمد دنبال شیشه های کوچک تر می گردد و عزیز چشم غره می رود که خدا جلوی چشمت را بگیرد آن همه شیشه مال تو یک نفر است این دوتا را به عمه هایت نمی بینی؟!

هنوز خانه بوی مربای پوست پرتقال می دهد که پدر کلید می اندازد.کیسه ی پرتقال را می دهد دستم که بشویمشان.
پرتقال ها را توی سبد چوبی می چینم و می روم به حیاط.
پسر عمه فریبا می آید و قبل سلام احوال پرسی می گوید:
چقدر بوی پرتقال می آید.

  • یاس رها

خوبی اتفاقهای ناگوار این است که خیلی ها خود حقیقی شان را نشان می دهند و نقاب از صورت می کشند!

خوبی بزرگترش این است که دایره ی آدمهایت،دایره ی آدمهای دور و برت با آن شعاع بزرگ و قطر بزرگ تر،با آن مرکز نمی دانم کجا نشسته کوچک می شود...خیلی کوچک!

آن قدر که می توانی از این سوی دایره برای آن سو آدامس خرسی پرت کنی و یخمک آلبالویی بگیری!

خوبی اتفاقهای ناگوار که نمی دانم راستی راستی ناگوار بخوانمشان یا نه خدایی تر شدن است...ساعتها زل می زنی به یخ های تازه جان گرفته و باد می آید و باد می آید و باد.
اصلا بیا خیالمان را راحت کنیم،قانون اساسی قبلی به درد عمه ی حسن کچل می خورد و بس،بیا از نو قانون بنویسیم،تصویب کنیم،اجرا کنیم و به شادمانی هر قانون تازه نوشته ای خودمان را بستنی قیفی مهمان کنیم!

قانون بنویسیم که دلمان تنها گرم ِ یکی باشد،که مصاحبت طولانی مدت با آدمهای بیرون دایره سرطان زاست،که نگاه ها را حتی در پس واژه ها،اگر شد از لا به لای سکوت طلبی ها بشناسیم!

بیا قانون بنویسیم و تکلیفمان را با خودمان و آدمها روشن کنیم!

+دردا...در این دیار/شکایتِ کدام درنده/به درنده ای دیگر باید؟[سید علی صالحی] 

  • یاس رها

با از اون وری پوشیدن ِدمپایی های آقای پدر می شه یکم اردک وار زندگی کرد!نیشخند

+اردکا خیلی دوست داشتنی اند مخصوصا موقع راه رفتن با اون پاهاشون!بغل

  • یاس رها

خیلی وقتا شده افراد بدون داشتن تخصص و تبحر لازم نظرات کارشناسانه شون رو در طبق اخلاص میگذارن و دو دستی تقدیم اینجانب می کنن،بی خیال اینکه طبق مذکور بسی سنگینه و من ِ حقیر توان بلند کردنش رو ندارم،بی خیال همه چیز!

در کمال احترام بهشون لبخند می زنم و طبق جان رو می گیرم و اطمینان می دم بهشون که حتما حتما توصیه هاتونُ به کار می گیرم و موفق میشم،موفقیتی که فقط و فقط مدیون شمام...شمایی که از جون و دل واسم نسخه پیچیدی و یه بار محض رضای خدا نسخه ی پیچیده واسه من رو باز نکردی واسه خودت...خب نیازی نبوده!

تا اینجا همه چی آرومه و هیچ گزارشی مبنی بر ابری شدن آسمون و بارش ابرهای باران زا داده نشده اما خدا بخیر کنه وقتی نشه....نشه که بشه...اتفاق خوب ِ مورد نظر نیفته و واویلا درست بشه!

بگذریم از جلسات فوق رسمی که عدم موفقیت حقیرُ بررسی می کنه و ساعتها وقت صرفش میشه...بگذریم از متخصصین تخصص نداشته که PHD نسخه پیچی دارن و نسخه جدید واس حقیر می پیچن...بگذریم!

+مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان!!!خنثی

  • یاس رها

بچه که بودم به جای خاله بازی و عمه بازی عروس بازی می کردم،چادر نماز سفید مادرم را دور خودم تاب می دادم و کفش تق تقی هایش را پا می کردم و عروس می شدم.
عروسک هایم را عروس می کردم،در نقاشی هایم عروس می کشیدم،خواب عروس و عروسی می دیدم و حتی بعدها،در مدرسه وقتی خانم رحیمی از تک تکمان پرسید:"می خواهید چه کاره شوید؟" هم گفتم می خواهم عروس شوم و خانم رحیمی آن قدر خندید که صورت سفیدش گلی شد.
بزرگ تر هم که شدم دوست داشتم عروس شوم،لباس عروس ِ واقعی بپوشم،دسته گل ِ واقعی داشته باشم و ...

ترتیب عروسی بی سر و صدای مرا پدرم داد،همان وقت ها که با شریک جدیدش فرامرز خان می رفتند خستگی در کنند،که اگر دستش خوب می آمد و شانس یارش بود دستِ پر به خانه برمی گشت.دستِ پر نه اینکه برای من عروسک و مدادرنگی خریده باشد نه،دستش از پلاستیکهای سیاهی پر بود که بطری های خستگی در کن داشت.
عروسی من نتیجه ی بدشانسی و بد دستی پدرم بود.
من عروس شدم...بی لباس عروس،بی تاج،بی دسته گل،بی کارناوال و پایکوبی...عروس ِ مردی هم سن پدرم.
.
.
.
مادرم چمدان بست و رفت
پدرم خستگی هایش را در کرد
شوهرم پسردوست بود و همسرش دختر زا
و من دوست داشتم عروس شوم.

چه کسی مقصر بود؟!

  • یاس رها

داری ریسه می بندی تو دلم،ریسه هایی که تومنی دو هزار توفیر داره با ریسه بستنای 10-15 سال پیش عروسی ها و شادی کنونا!

این ریسه بستنا،این چراغونی کردنای کوچه ی دل من ریسه آوره...ریسه می رم از خنده،از خوشی،از نگاه همیشه حی و حاضر تو و حضور نزدیکت!

مرسی خدا...مرسی آخدا:))

 

 

  • یاس رها

در میان همه ی اجناس و اجرام ِ داوطلب برای هدیه خریدن پیرهن های مردانه بالاخص نوع چهارخانه شان برایم دوست داشتنی تر است!

پیرهن هایی که می رسد به بابا و دایی جان!(لال شوم اگر دروغ گفته باشم!)

عشق پیرهن خریدن چنان عشق number one ی هست که هر بار به ذهنم رسیده هدیه ی دیگری بخرم،باز هم پیرهن جان ها هوش و حواسم را برده اند!

تابستون گذشته در پی خرید یکی از همین چهارخانه های قرمز و سورمه ای بودم که مرد میان سال فروشنده بهم گفت "چادری مانتویی نداره،همه دوست دارن که از اون دوستا داشته باشن."

 

  • یاس رها

درست همین وقتا که سر الکی دولکی های دنیا دلگیرم،گوشمالی لازم می شم!

گوشمالی م می دی که آی بنده جان،زیاد تو کار ِ من اوس کریم فوضولی نکن...نکن که عاقبت نداره فوضولی کردن که ته تهش میری جهنم و آمار هیزمای تر و خشک اونجا رو درمیاری!

شکرت خدا که خطر رفع شد...که وقت خوابیدنش نبود...خیلی شکرت!

  • یاس رها

لی لی

۱۲
مرداد

از ما که گذشت ولی بهشت ثامن حرم امام رضا(ع)،همون آرامگاه ها،جون میده واسه لی لی!

  • یاس رها