جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل
آخرین نظرات

۱۵۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مشکوة نوشت» ثبت شده است

انگار قراره سالهای سال زنده باشیم و زندگی کنیم،نفسمون از کوره ی آجر پزی بلند میشه که سر هر اتفاق کوچیکی دعواهای بزرگ راه می اندازیم!

تمومی نداره قانون و ماده هامون،هر کدوممون یه قانون اساسی داریم به چه قشنگی!قانون داریم واسه لبخند زدن،واسه اخم کردن،دست دادن،حتی واسه راه رفتن و نشستن مون قانون داریم،به زهرا اخم کنیم،با مریم به الهه بخندیم،به سارا بگیم دستمون کثیفه از دست دادن معذوریم،به سهیلا بگیم کفش تازه مون انگشت کوچیکه رو میزنه باهاش راه نریم...تموم نمی شه قانونای هزار ماده مون!

ما حتی مصری هم نیستیم که دلمون خوش باشه به مومیایی شدن،ما خیلی وقته تو کتابامون خوندیم"الدنیا مزرعة الآخرة" ما یه چیزایی حالیمونه به رومون نمیاریم...محبت دیدن و محبت چشیدنُ دوست داریم ولی پاش که برسه صرف نداره واسمون محبت کنیم!

مشکل ما اینه که هممون جدول ضربُ فوت آبیم...هرچی دم دستمون باشه ضرب و تقسیمش می کنیم ببینیم می ارزه واسمون؟!

راستی این همه دل شکستن و درشت بار ِ آدما کردن می ارزه واسه شصت-هفتاد سال زندگی؟؟

 

+گریه ی دل شکسته ها چقدر می ارزه؟

  • یاس رها

مَن لی غیرک آخدا؟؟؟

مَن لی غیرک؟؟

  • یاس رها

عابر بانکای پر بهمون دادن،همونجور پر بهشون پس دادیم...روحانی مچکریم:))

تو این دور زمونه بچه های قانع و کم خرجی مثه ما کم پیدا میشه!

  • یاس رها

33 روز بی مامان گذشت و بی بابا شب شد...پاییز بی اونا شروع شد و مهری که مهر نبود و گذشت!

باورم نمیشه شنبه میان و نمی خواد فکر کنم ناهار چی بپزم شام چی بخوریم؟چندتا نارنگی مونده؟نون داریم نداریم؟واسه ناهار فردای محمد چی حاضر کنم؟سرامیکا رو طی بکشم!جارو کنم!تستای محمدُ چک کنم!فیزیک بپرسم،ریاضی درس بدم!

باورم نمیشه داره تموم میشه،دیگه لازم نیست منشی تلفنی همکارای مامان و بابا باشم و به هر کدومشون بگم خوبن،سلام میرسونن،شنبه ان شاء الله مشهدن،تشریف بیارین،ممنون از محبتتون کاری نیست!

دیگه لازم نیست درجه پکیجُ چک کنم و یه شب تا صبح بیدار بمونم که پکیج ِخاموش گاز منتشر نکنه خفه شیم بمیریم حالا خودم هیچ،محمد هنوز سیبیلو نشده بخواد بمیره!

مهم تر از همه باورم نمیشه عابرای عزیز دلمُ تحویلشون بدم در حالیکه دو سه تاشون پر پره و من فقط یه تومن خرج کردم تو دو روز بازار رفتن و پاساژ گردی!

نه که خوش گذشته باشه نه...هیچ کس مثه پدر و مادر به آدم نزدیک نیست گرچه خیلیا خلاف محسابات و تصورات من بودن...فکر می کردم مردی که عکس دوتایی عروسی شُ به مهموناش میده غیرت خونش پایین ـــه ولی یه کاری کرد،یه حرفی زد که فقط دمش گرم...فکر می کردم کسی که یه روز سر چادر سر کردنم بالا منبر رفت و کلی آسمون ریسمون بافت که دختر مرواریدی ــه که تو صدف حجاب پنهون میشه یادم بیفته وقتی 10 تا 10 تا نون سنگک گرفت و من ِ دختر تو صف نون سنگک واستادم!اینا رو میگم که بگم نه به نماز و روزه گرفتن آدما بفرستیمشون بهشت نه به تخته و ورق بازی کردن جهنم...میگم که بگم فقط خدا حق حکم دادن داره و لاغیر!

به طرز عجیبی حال ناخوشم خوش شد...خیلی خوش!

عیدتون مبارک :)

  • یاس رها

بارووون :))

۳۰
مهر

حال خوب کن اعزامی هستن ایشون

از طبقه ی هفتم آسمون افتادن رو گونه تون خانوم!

  • یاس رها

وقتی سیب زمینی های خلال شده را توی تابه ی پر روغن می ریزی جیغشان درمی آید...جیغ های بنفش شان همان وقتهایی ست که روغن می پرد روی دستمان!

  • یاس رها

همیشه سعی می کنم در قبال کارهایی که گاها واسه آدما انجام میدم توقعی نداشته باشم یا حداقل توقع زیادی نداشته باشم ولی خب بعضی وقتا آدم از عالم و آدم توقع داره که یادش کنن!

که یه اس ام اس خالی بهت بزنن و سریع دو دقیقه بعدش یه اس ام اس دیگه که "خوبی یا بهتری؟قبل از اینکه یه چی بنویسم دستم رو send رفت،اس خالی واست اومد!"

محبت بوداره،بوی خوب میده،بوی بد میده!محبتی که از روی اجبار و الزام باشه بوی حشره کش تارومار میدهدل آدمُ تار می کنه!عوضش محبت راستکی حال خوب کنه یه چیزی تو مایه های آب حیات!

هیچ اتفاق خانمان سوزی نمی تونه اثر انگشت محبتُ از ذهن آدما پاک کنه،همونطور که خدا محبتا رو با تلسکوپ قوی تری رصد می کنه!

+محبت کنیم به هم با زبون،با چشم،با دست،با پا،با دماغ حتی! 

++محبتی که تو صدای یه مرد 62 ساله است وقتی میگه "در پناه خدا باباجون" قد 13 تا بشکه نفت برنت یا بلکه بیشتر قیمتشه!

  • یاس رها
خونه ای که بابا نداره زلزله خیزه،هر آن ممکنه رو سر آدماش بریزه!گریه

  • یاس رها

من دختر کچل ترین مرد دنیام!

  • یاس رها

من از آن بچه هایی هستم که نافم را احتمالا توی مهدکودک بریده بودند نه اتاق عمل...همه ی صبح ها صبح عاشورا بود و من،من طفلکی ظرف چاشت به دست راهی مهدکودک می شدم البته از وقتی روی پای خودم ایستادم و دستم توی جیب کاپشنم رفت!

حالا حسابش را بکنید بچه ی طفلکی ی چون من چه کیفی می کند اگر کسی داوطلبانه جر نگه داشتنش را بکشد و بگوید"خودم بچه امُ نگه می دارم."بعد چای لیوانی بریزد و با شکرپاش یک آتش فشان رو به نابودی درست کند و قاشق بدهد دستم همش بزنم!و مرا عاشق چای شیرین های لیوانی و چشم هایش روشنش کند!

برایم چادر نماز بدوزد و ببردم مسجد نماز بخوانیم...از قضا همان روز خانمی توی مسجد آش رشته پخش کند و من توقع داشته باشم خدا بعد هر نماز خواندن هول هولکی ام آش رشته برایم جور کند!

بزرگتر شوم و خاطرخواه پیاله های قدیمی و قاشق و چنگال های برنجی اش شوم،حتی سفالهای هدیه باباحاجی و او یک جوری که بقیه بو نبرند قاشق ها،کاسه ی مینا کاری شده ی اصفهان و ته قلیان ناصرالدین شاهی را بدهد به من!

دوست داشتن این آدم که همیشه ی روزگار مرا دوست داشته و دستهایم را گرم فشرده،دوست داشتن این فرشته که مرا از مهدکودک رفتن ِ هر روزه خلاص کرده و برایم کوکو سبزی های خوشمزه پخته،که وقتی خیلی ها روی دست زدند و "ای وای" و "ای کاش" گفتند گفته"فدای سرت" خیلی عمقی تر از دوست داشتن یک مادربزرگ است!

حالا هرچقدر دستگاه فشار و عقربه هایش دچار دوگانگی ارزشی شده باشند و بالا و پایین بپرند...و قرص های گرد و قلبمه ی رنگ رنگی دلشان بخواهد تو بخوریشان...هرچقدر چین و چروک روی صورتت بیفتد و دست لرزه داشته باشی بوی چای شیرین می دهی...چای شیرین از نوع لیوانی!!

  • یاس رها