من پدرش هستم.
ماه های آخر است...لیلی خودش را با انار خفه کرده.
ته ِ شیشه ی رب انار را که بالا آورده هیچ،هر روز دست کم 6 تا انار را یک تنه دانه کرده و نوش جان می کند.
ساعت 11 انارهایش تمام شد...کلی آیه و حدیث خواند که پدر باید مسئولیت پذیر باشد و تو باید برای اثبات مسئولیت پذیر بودنت همین حالا بروی و انار بخری.
پیراهن تازه از تن درآورده ام را دوباره تن کردم و در عینی که از اتاق خارج می شدم چمبه چاقالو چسب دوقلویی نثارش کردم و از تیررس نگاهش خارج شدم.
دوربرگردان را دور زدم و از ماشین پیاده شدم...حمیدآقا داشت سر کچلش را می خاراند و اسکناسها را صاف و صوف می کرد.داخل شدم و سلام دادم.
بنده خدا بدجوری ترسید...لبخندی زدم و گفتم :هنوز از اون اناراتون دارید یا تموم شد؟!
-باید داشته باشیم،اون کارتن ِ کنار سیب سبزا رو یه نگاه بنداز.پایین گذاشتمشون.
انارها را روی صفحه ی ترازو گذاشتم و حمیدآقا بعد کمی ور رفتن با ترازو مبلغی گفت.
حساب کردم و شب بخیر گفتم.هنوز دستم به دستگیره ی در نرسیده بود که گفت: مهندس مصرف انارتون بالا رفته،هر روز انار میخری!!!
خندیدم و گفتم:دخترم انار خیلی دوست داره حمید آقا،با اجازه.
دخترم،کوچولوی 7 ماهه مان بود یا لیلی همسر 2سال و 2 ماهه ام ؟!
من در هر صورت صاحب دو دختر بودم.دخترهایی که یکیشان 23 سال از آن یکی بزرگ تر بود.
کلید انداختم و داخل شدم.بوی کیک شکلاتی می آمد.کیکی که برای اولین بار به مناسبت تولد لیلی توی دانشکده خوردم و باورم نشد خانگی ست. از آن مهم تر دستپخت لیلی احدی.
صدای کلفتم را کلفت تر کردم و گفتم :بیا اناراتُ بگیر دختر بابا...بیا لیلی ِ بابا.
صدای شکستن چیزی و آخ گفتن لیلی از آشپزخانه ته دلم را خالی کرد...لیلی دردش آمده بود.
بیمارستان تا همین 3 ساعت پیش نزدیک بود اما حالا برای من و لیلی و دختر 7 ماهه مان بیمارستان زیادی دور بود.
لیلی را بردند اتاق عمل...به خواهرم مریم از خانواده ی خودم و لادن خواهر لیلی خبر دادم و روی صندلی های سبز راهروی بیمارستان نشستم.
لیلی پررنگ ترین آدم زندگی ِ من بود بعد مادرم و داشت پررنگ ترین آدم زندگی ِ دخترمان می شد.
اول لادن و مادر لیلی آمدند بعد هم مادر من و مریم و شوهرش مصطفی.
از جا بلند شدم و به هوای آب به صورت زدن ترکشان کردم...داخل نماز خانه شدم و قامت بستم.
نیت می کنم برای سلامتی لیلی و دُ خ ... نه فقط لیلی.
سلام دادم و از نماز خانه زدم بیرون. کت چروکم را روی ساعد انداختم،صدای جیغ نوزاد تازه دنیا آمده ای دلم را لرزاند...دختر من بود.دختر عجول و اناری من بود.
به مصطفی گفتم دخترم هنوز نیومده جیغ کشید شنیدی؟
خندید و گفت:بشین داداش،از صبح رو پا بودی نمی فهمی چی می گی.یه بچه ای جیغ کشید و دختر تو بود؟
_پدرا دختراشونُ ندیده می شناسن داداش.شما هنوز پدر نشدی.
نکه تو شدی؟
-من 7 ماهه پدر شدم.
در اتاق عمل باز شد و خانوم پرستار همراه لیلی احدی را صدا زد.
همگی جلو رفتیم...نگاهش بین من و مصطفی چرخید و گفت پدر این دختر جیغ جیغو شمایید یا شما؟
مصطفی را هل دادم عقب و گفتم: من پدرش هستم.
- ۰ نظر
- ۰۹ مرداد ۹۲ ، ۰۴:۴۸
- ۲۰۶ نمایش