جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل

مگر گداز کند شیشه ى شکسته درست!

جز از کل
آخرین نظرات

۳۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

من پدرش هستم.

۰۹
مرداد

ماه های آخر است...لیلی خودش را با انار خفه کرده.
ته ِ شیشه ی رب انار را که بالا آورده هیچ،هر روز دست کم 6 تا انار را یک تنه دانه کرده و نوش جان می کند.
ساعت 11 انارهایش تمام شد...کلی آیه و حدیث خواند که پدر باید مسئولیت پذیر باشد و تو باید برای اثبات مسئولیت پذیر بودنت همین حالا بروی و انار بخری.
پیراهن تازه از تن درآورده ام را دوباره تن کردم و در عینی که از اتاق خارج می شدم چمبه چاقالو چسب دوقلویی نثارش کردم و از تیررس نگاهش خارج شدم.


دوربرگردان را دور زدم و از ماشین پیاده شدم...حمیدآقا داشت سر کچلش را می خاراند و اسکناسها را صاف و صوف می کرد.داخل شدم و سلام دادم.
بنده خدا بدجوری ترسید...لبخندی زدم و گفتم :هنوز از اون اناراتون دارید یا تموم شد؟!
-باید داشته باشیم،اون کارتن ِ کنار سیب سبزا رو یه نگاه بنداز.پایین گذاشتمشون.
انارها را روی صفحه ی ترازو گذاشتم و حمیدآقا بعد کمی ور رفتن با ترازو مبلغی گفت.
حساب کردم و شب بخیر گفتم.هنوز دستم به دستگیره ی در نرسیده بود که گفت: مهندس مصرف انارتون بالا رفته،هر روز انار میخری!!!
خندیدم و گفتم:دخترم انار خیلی دوست داره حمید آقا،با اجازه.
دخترم،کوچولوی 7 ماهه مان بود یا لیلی همسر 2سال و 2 ماهه ام ؟!
من در هر صورت صاحب دو دختر بودم.دخترهایی که یکیشان 23 سال از آن یکی بزرگ تر بود.


کلید انداختم و داخل شدم.بوی کیک شکلاتی می آمد.کیکی که برای اولین بار به مناسبت تولد لیلی توی دانشکده خوردم و باورم نشد خانگی ست. از آن مهم تر دستپخت لیلی احدی.
صدای کلفتم را کلفت تر کردم و گفتم :بیا اناراتُ بگیر دختر بابا...بیا لیلی ِ بابا.
صدای شکستن چیزی و آخ گفتن لیلی از آشپزخانه ته دلم را خالی کرد...لیلی دردش آمده بود.


بیمارستان تا همین 3 ساعت پیش نزدیک بود اما حالا برای من و لیلی و دختر 7 ماهه مان بیمارستان زیادی دور بود.
لیلی را بردند اتاق عمل...به خواهرم مریم از خانواده ی خودم و لادن خواهر لیلی خبر دادم و روی صندلی های سبز راهروی بیمارستان نشستم.

لیلی پررنگ ترین آدم زندگی ِ من بود بعد مادرم و داشت پررنگ ترین آدم زندگی ِ دخترمان می شد.

اول لادن و مادر لیلی آمدند بعد هم مادر من و مریم و شوهرش مصطفی.
از جا بلند شدم و به هوای آب به صورت زدن ترکشان کردم...داخل نماز خانه شدم و قامت بستم.
نیت می کنم برای سلامتی لیلی و دُ خ ... نه فقط لیلی.
سلام دادم و از نماز خانه زدم بیرون. کت چروکم را روی ساعد انداختم،صدای جیغ نوزاد تازه دنیا آمده ای دلم را لرزاند...دختر من بود.دختر عجول و اناری من بود.
به مصطفی گفتم دخترم هنوز نیومده جیغ کشید شنیدی؟
خندید و گفت:بشین داداش،از صبح رو پا بودی نمی فهمی چی می گی.یه بچه ای جیغ کشید و دختر تو بود؟
_پدرا دختراشونُ ندیده می شناسن داداش.شما هنوز پدر نشدی.
نکه تو شدی؟
-من 7 ماهه پدر شدم.
در اتاق عمل باز شد و خانوم پرستار همراه لیلی احدی را صدا زد.
همگی جلو رفتیم...نگاهش بین من و مصطفی چرخید و گفت پدر این دختر جیغ جیغو شمایید یا شما؟
مصطفی را هل دادم عقب و گفتم: من پدرش هستم.

  • یاس رها

من فکر کنم خدا فوتبالیسته
از اون فوتبالیستا که کارشون درسته
که پاس کاری شون حرف نداره
از اونا که توپُ پاس میدن و میگن گُلِش کن

آره خدا یه فوتبالیست ــه که توپُ پاس میده به من و تو
از اونا که مشت می کوبن و میگن زودی گلش کن

  • یاس رها

بنا به مصلحت

۰۸
مرداد

یک حجره داشت...یک حجره که قدِّ پنج حجره رونق داشت.
آن قدر که 10 خانواده،کم کم 10 خانواده را نان می داد...از حمید برادر بزرگم بگیر تا مهدی آقا پادوی حاجی که تازگی ها تشکیل خانواده داده بود.
سرشناس بود...بازاری ها و مسجدی ها سرش قسم می خوردند.قسم می خوردند که حاجی حق شناس،حاج کاظم حق شناس،حلال خور است و من نفهمیدم این جماعت حلال را چه چیز می دانند؟!حرام را چه؟!
صف اول نماز جماعت و پای منبر نشستن های شبانه،از پدرم یک حاجی تمام عیار ساخته بود.یک حاجی که اسلامش،اسلام آوردنش با اسلام محمد(ص) و اسلام آوردن خدیجه(س)هفت آسمان تفاوت داشت.



مصلحت دان خاندان حاج کاظم بود...حاج کاظمی که آقاجان صدایش می کردم وآرزو به دلم ماند یک بار بابا صدایش کنم .او مرا سفت در آغوش بگیرد و من در حصار بازوان پدرم باشم نه حاج کاظم بنکدار.
مصلحت هایش از این قرار بود که 10 روز نخست محرم روضه بخوانیم و نوروزها برویم مشهد پابوس آقا،تابستان ها هم اگر طلبیده شدیم و قسمتمان شد.
لال شوم اگر بگویم مشهد رفتنهامان خوب نبود که بود...که عکس دسته جمعی حق شناس ها جلوی حرم، عزیزترین عکس و عزیزترین خاطره ی من از جماعت حق شناس هاست.
من امّا دلم می خواست مصلحت این باشد که یک بار برویم شمال...منطقه ی ممنوعه ی حاج کاظم که سیمین و خانواده اش هر تابستان آنجا بودند و زیاد شنیده بودم از دریای بی کرانه وغروب بی مانندش.
یک بار وقتی آقاجان احوال پرسم شد و گفت نماز ظهرت را خواندی اینجا برای خودت جولان می دهی حرف شمال و دریای نادیده ام را به میان کشیدم و گفتم این نوروز جای مشهد برویم شمال و آقاجان بلند استغفرالله گفت .
بی خیالش شدم،بی خیال شمالی که به زبان آوردن نامش استغفارمی طلبید و رفتنش به قول آقاجان گناه نابخشودنی بود؟!



صورتاً شبیه مادرجان خدا بیامرز-مادر آقاجان – بودم و شاید از این جهت خاطرم عزیز بود .عزیز بودم تا وقتی چون و چرا نمی کردم و آقاجان را بابت سفره انداختن هایش برای حاجی گنده ها سوال نمی کردم،حاجی گنده هایی که محرم را توی چلوگوشت جستجو می کردند و سیاه می پوشیدند.
برای حسین(ع)سینه می زدند و دخترهاشان بنا به همان مصلحتهای من درآوردی دانش سرا نمی رفتند و زود شوهر می کردند،شوهر می کردند و بازهم بنا به مصلحت،بنا به عادت سکوت می کردند،سکوتی که دامن زندگی هاشان را می سوزاند و شلوار مردهاشان را دوتا می کرد.



حالا که فکرش را می کنم حاجی شدن کاظم حق شناس و هم قماش هایش هم بنا به مصلحت بود...آن قدر که در ظاهر حاجی بودند و در خفا نزول خور.


اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست از مسلمانی ماست

  • یاس رها

خدای بچگی هام

۰۸
مرداد

بچه که بودم فکر می کردم خدا یه مرد قد بلنده که اسمش علی ـــــه...مامانی م می گفت نمازت اگه نماز باشه زودی می رسه به آسمونا...من فکر می کردم خدا از اون بالا طناب انداخته و نمازای بنده هاشُ تو سطل میذاره و میکشه بالا...تنها تصورم از بالا بردن چیزی همین سطلا بودن که اون وقتا موقع بنایی خونه ی آقای اکبری دیده بودم.
تصوری که ظاهر غلطی داشت اما باطنش درست بود.
اون قدر که از هول پایین موندن نمازم و پر شدن سطل نماز ِ خدا کارای بدم کمتر شد.

+شاید زمان خیلی چیزا رو حل بکنه اما یه چیزایی رو از آدم می گیره که پس گرفتنش نشدنیه...پس گرفتن اون ذهن و تصوراتش نشدنیه!

  • یاس رها
داداش های دو بعدی عزیزترند
داداش هایی که صورتشان را قاب عکس قاب گرفته و لبخند می زنند.
نه داد و بیداد می کنند نه پرخوری و مردم آزاری...فقط لبخند می زنند!
 
  • یاس رها

من اگه گوجه فرنگی بودم دوست داشتم حلقه حلقه شم و روی کاهو خیارها لم بدم.
دوست داشتم یه پسر بچه ی تقس و شیطون یه عالمه فلفل قرمز روم بپاشه
و دور از چشم مامانش ظرف سالادُ برگردونه به یخچال.
دوست داشتم قرمزیم چشم مهمونا رو بگیره و دهنشونُ آب بندازه.
و خیلی دوست داشتم لحظه ی جیغ زدن و سوختنشون لیوان تمیز دم دست نباشه.از خود راضی

  • یاس رها

تورهای نقره ای و سرمه ای ِدر هم تابیده و فرشته هایی که دستهاشان را رو به سقف بلند کرده بودند...یک آینه ی نیم قد بیضی شکل با شمع های روشن و ظرف پایه بلند عسل...سیبهای سرخ و سبز بدون لک ...سینی پر نقش و نگار خاله عطیه و باقلواهای خوش طعم و بویش...کاسه ای از نقل های صندوقچه ی عزیز، مهمانهای ساکت و بی صدای محفل بودند.

مجید ،برادر بزرگترم،میان میزها می چرخید و با مهمانها خوش و بش می کرد...پیش عمه فروغ و نوه هایش موز می خورد...در جوار آقای سعادت فر و رفقای پدر بستنی...محمد دم در ایستاده بود و با لبخند خاص خودش مهمانها را راهنمایی می کرد.

عزیز گوشزد می کرد که سپند فراموشتان نشود...بهار روی صندلی ایستاده بود و دستهایش را به سمت پنکه سقفی بلند کرده بود و خودش هم دورادور پوفشان می کرد.
من با بلوز و شلوار راحتی خرسی ام میانشان راه می رفتم...با آهنگ دلخواهم چپ و راست می رفتم و شیرکاکائو می خوردم، ساقه طلایی هم.

مادرم دل نگران شماره می گرفت و و ان یکاد می خواند...سپهر پسر ِخاله عطیه از پنجره ی حیاط پشتی داخل و پرید و داد زد "اومدن،نسترن و آقای مهندس اومدن."عزیز سنجاق سرش را باز و بسته کرد و کاسه ی نقل های سفیدش را به دست گرفت...خاله عطیه کل می کشید...مجید خم شده بود و در گوشی با کسی حرف می زد و می خندید.

پدرم با حاج آقا مرتضوی،عاقد خانوادگی مان، داخل شدند...من در آشپزخانه سرگرم مزه کردن شربتهای آلبالو بودم.
حاج آقا مرتضوی بسم الله گفت و از پدرم اجازه خواست...داشتم یخ های مکعبی شکل شناور درون لیوان را بالا پایین می کردم..."دوشیزه ی مکرمه نسترن حمیدیان آیا به بنده وکالت می دهید شما را..."جمله اش تمام نشده بود که لعیا دختر چهار سال و نیمه ی دایی مجتبی گفت"عروس رفته گل بچینه"و موجب خنده ی مهمانها شد.

ذهنم شروع به تجزیه و تحلیل کرده بود...نسترن حمیدیان که من بودم...باید به حاج آقا وکالت می دادم؟!
مشغول گل چیدن بودم که کسی ماده ی خنک و خوش بویی روی صورتم خالی کرد...چیزی شبیه کف اصلاح مجید!

  • یاس رها

کنترل

۰۷
مرداد

-مانی صدای ِ اون تلویزیونُ کم کن...مانی با تواماااااااا...سرم رفت!
مامان گلی کنترلُ به سمتم می گیره...محلش نمی دم.
-آقا مانی ماکارونی بی ماکارونیا نگی نگفتم.
دستشُ تکون میده و یه چیزایی می گه که نمی فهمم...نمی خوام که بفهمم.
مانی صدای تلویزیونُ کم می کنه و کنارش می شینه.
برعکس من،مانی جونش به جون مامان گلی بسته است.
ساعت حدودای 6 بعدازظهره...الآناست که آرش بیاد دنبال مانی برن بازی.
مانی حواسش به ساعت نیست...صداش می کنم...انگار نه انگار...تو بغل مامان گلی خوابش برده.
از این نزدیکی بیش از اندازه می ترسم...از وابستگی مانی به مامان گلی که هر روز بیشتر و بیشتر می شه.
با غیض مانیُ بغل می کنم...مامان گلی دستمُ می گیره...بو میاد...سرشُ می اندازه پایین.
صورت مانیُ آب می زنم که هشیار بشه...فوتبالیست کوچولوی من حاضر و آماده جلوم ایستاده...چندتا کلوچه تو ساکش می ذارم و راهیش می کنم.

با اخم و تخم بلندش می کنم...زن گنده شورشُ درآورده...با اکراه خشکش می کنم...بوی بچه ها رو میده...مثه بچه ها هم شده...رو کاراش هیچ کنترلی نداره...تنها تفاوتش اینه که بچه ها شیرینن این تلخه...تلخ ِ تلخ!

مانی خسته و هلاک از بازی برگشته...حوله ی حمومشُ آماده می کنم و می فرستمش حموم...شارژ شارژ می شه...ماشین کنترلیشُ میاره و تو پذیرایی مشغول بازی می شه.

ساعت 8/5 ــــــه که مجید کلید می اندازه...امشب باید باهاش حرف بزنم.
میز شامُ می چینم...می خورن و میرن...مانی پی ماشین بازیش...مجید پی نقشه کشیش.


تقه ای به در اتاق می زنم.
-چه خبرا؟
-هیچی...تو چه خبر؟
-منم هیچی...می گم مجید یه چیز بگم نه نمیاری؟!
-قول نمی دم ولی بگو.
-مامان گلی دیگه نمی تونه خودشُ کنترل کنه...اصلا رو خودش کنترل نداره.
-خب...حرفتُ بزن؟!
-به خواهر برادرات بگو یکمم اونا مادرشونُ نگه دارن...همش که نمی شه ما...اگه نمی تونن خب خانه سالــ..
-نه الآن نمی تونم.
-چرا نه...تو که خونه نیستی همه کاراشُ من می کنم...به خدا خسته شدم...من نمی دونم باید به کی برسم...به مانی...به مامان گلی ... به تو...خودم که هیچ...لااقل یه پرستار بگیر.
-گفتم که الآن نمی تونم.تا این پروژه تموم نشده هیچ کار نمی تونم بکنم.
-من چی کار کنم؟!
-یکم صبوری کن...درستش می کنم.

مانی در اتاقُ باز می کنه.
-مامان...من این ماشینُ نمی خوام.
-خراب شده؟!
-نه...دیگه لازمش ندارم.
-واسه چی پسرم؟
-خب مگه خودت نگفتی مامان گلی کنترل نداره...این ماشین مال مامان گلی...کنترلش هم مال خودش...اینجوری پیش ما می مونه نمی ره خونه عمو مهدی.

  • یاس رها

نوبتی هم باشه نوبت من ِ بنده است که بخونمت،نوبتی هم باشه نوبتِ تو ِ خداست واسه رونمایی دوباره و سه باره و هزارباره ی خداییت!
نوبتی هم باشه نوبت چشمای من ِ پر مدعاست که خیس ِ خیس بشن از غلط رفتنا و غلط گفتنایی که ایول ایول ابلیس بلند کرده!

خلصنا...خلصنا من النار یا رب.
یا قابل التوبات...
یا من هو شدید العقاب...
یا الله و یا رحمان...

به همون خدایی که خدای همه است...که در خونش بازه واسه همه، همه وقت...به همون که حساب کتابش فرق داره با حساب کتابای ما و یه جور دیگه چرتکه می اندازه امشب شب همه ست...خواستن و خوندنش نه ریش بلند لازم داره نه چادر مشکی الگانس.

یا من هو الی من احبه قریب مرا دوست بدار.

واسه یه سالی که معلوم نیست چی به سرمون بیاد و کی وسط اتوبان زندگیمون لایی بکشه،واسه روزایی که فقط خودش می دونه آسمون ابری میشه یا آفتابی،واسه تک تک آدمای خوب و بد دور و برمون خوب بخوایم ازش...خوب بخوایم که خوب بده،که نگاهش باشه به حالمون و خودش باشه پناهمون!

الهی امشب حال همه خوب ِ خوب شه...الهی که بشه!

خلصنا من النار  یا ربــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...

  • یاس رها

باید شال گردن ببافم
برای سارا قرمز
برای سپهر آبی
آبی آسمانی باشد بهتر است
سپهر است دیگر همه چیز را آبی دوست دارد
***
باید سوپ درست کنم
دیشب سارا توی خواب خس خس می کرد
***
باید بروم زندان
نروم علی اقا نگران می شود
عزم رفتن می کنم
دلم رضا نمی دهد به دیدنش اینجا
ته دلم می گویم علی فقط یک ورشکسته ی اقتصادی ست
چکش برگشت خورده که اینجاست
والا گذرش سال تا سال به زندان و دادگاه و دیوان عالی نمی افتاد هرگـــــــــز
***
صحبتمان گل می کند
از سارا برایش می گویم
و غرغرهایش سر از بر کردن جدول ضرب
از سپهر و روبات نیمه تمامش
از عروسی محبوبه دختر صاحبخانه که کمتر بریز و بپاش داشت
از حاج آقا صفری که قول وام داده
مغز گردو و بادوم ها را نشانش می دهم
می گویم این بار خودت بخور
می خندد
می گوید چشم امر دیگه نیست؟
امر دیگه هست
اما لبخند می زنم ،می گویم امری نیست
از روی صندلی بلند می شوم
سرش میل می کند به سمت یقه ی پیرهن چرک و چروکش
پرده ی گوشم می لرزد
می شنوم
راه باز می شود برای صدای علی
می شنوم که می گوید شرمنده ام
شرمنده ام نرگس
به مولا علی شرمنده ام
دلم تنگ می شود یک آن دلم تنگ می شود برای صدای بم قدیمی اش
لبخند می زنم
هرچه امید ته دلم دارم جمع می کنم توی صورت
و می گویم درست می شود
به همان مولای مشترکمان علی درست می شود
دلم روشن است
دل تو هم روشن باشد
احوال سقف خانه را می پرسد
می گویم خوب است
دروغ گو هم شده ام این روزها
دروغ گویی که زیاد لبخند می زند
***
یک کمی هویج و جعفری می خرم
سوپ را خوش طعم می کنند
مخصوصا اینکه سارا چشمش فقط دنبال تکه هویج های میان سوپ است و بس
***
باران می زند
دلم شور می زند برای سارا
لباسش کافی نیست
سرما هم که خورده دخترکم
سپهر سرما نخورد یه وقت؟
باران تند تر می شود
می روم توی پیاده رو
از کنار زوج جوانی رد می شوم
مرد چتر سیاهی بالای سر گرفته
به همسرش می گوید
کاش هر روز خدا باران ببارد
لبخند می زنم
من هم یک زمانی می گفتم کاش هر روز خدا باران ببارد
آن وقت ها که سقف خانه مان چکه نمی کرد

  • یاس رها