خنده بر هر درد بی درمان دواست!
انگشت شست پایم خارش گرفته بود
و دستم نه که کوتاه باشد نه در گچ بود!
زبان کوچک و بزرگم هر دوخشک خشک شده بودند
دستم هنوز در گچ بود!
صدای دعوای روده ها از شکم نازنینم بلند شده بود
و دست من با وجود گچ سبز و زشتی که داشت هیچ دردی ازم دوا نمی کرد
به ذهنم رسید زنگ کنار تخت را فشار بدهم بلکه یکی به داد برسد
آقای سفید پوشی جلو آمد و گفت:چی می خوای نصفه شبی؟
حواسش به گوشی عزیزش بود که دوباره زنگ زدم!
این بار خانم پرستار خوش خنده ای داخل اتاق شد
و مرا از شر آقای پرستار اخمو خلاص کرد
حالا نه شست پای چپم می خارید
نه زبانهای کوچک و بزرگم خشک بودند
روده ها هم آتش بس کرده بودند!
من مانده بودم و خنده ی آشکارای خانم پرستار!
- ۰ نظر
- ۱۷ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۲۶
- ۲۳۵ نمایش